* Madlin *



Thursday, March 24, 2005

 

*پنجاه و نه بار
نوشتم تاگفته باشم این روزهای باتو بودن و بی تو نماندن ، اگر هم حتی وصله شوند به تن عاشقی ام و هرروز کهنه تر ونخ نماتر شود این شولای مقدس..
اگر حتی بجنگم با دوست داشتنی که هست اما سکرش را میگیرانی انگار هرروز که میخواهم که نیست که باید باشد و نیست...

پنجاه و نه بار
نوشتم تا گفته باشم این تن به تو عادت که نمی کند هیچ ، تشنه تر هم هست ، میشود و میسوزد اما خاموش. آتش میشود اما نه گرم وداغ و روشن بل مثل آن چراغ بزرگی که ته آسمان روشن است و من هنوز ، بی هیج حس نکبت گرفته ی تنهایی ،آرام آرام سرم را بالا میگیرم و میبینم فقط نقطه ای نورانی را که نمی دانم چقدر بزرگ است ، بزرگی ، بی نهایتی ، روشنی ، گرمی ...

که هر چه می خواهم در تو هست و من نمی دانم.
که هر چه میدانم در تو هست و من نمیدانم.

پنجاه و نه بار
نوشتم تا بگویم نمیدانم تورا داشتن همان است که می خواهم و باید.
اما مگر پرنده می داند شوق آسمان داشتن را..

من پرنده ی آسمان توام که بزرگ ترینی
آبی ترینی
بلندترینی

پنجاه و نه بار
که کم است .
کم است پنجاه و نه بار زانو زدن جلوی قبله ی چشمانی که شفا ست.
هیچ است پنجاه و نه بار بوسه زدن روی دستهایی که نجات است.
چه بی صلابت است پنجاه و نه بار صدا زدن نامت که ذکر است، ذکر است ، ذکر است...

مرا ببخش پاک ترین
که پنجاه و نه بار نوشتم و هیچ نگفتم


یک چیز را ننوشتم که فقط فریادش بزنم در بلندای دوست داشتنی که نمی فهمم از کجاست و تا کجاست .. که طنین اش ر امی شنوی حتی اگر خودش را نه

فقط فریادش می کنم که عزیزترین،

با من بمان

نه پنجاه و نه بار
که تا نفسم شوق بوئیدنت را دارد

فریاد میزنم

بامن بمان....

Madlin -  10:16 AM





TOP