* Madlin *



Saturday, December 18, 2004

 

*بخواب ترانه! امشب من و تو تنهاييم!
دستهاي كوچكت را روي گونه هاي يخ كرده ات بگذار،هيچ كس تو را دوست ندارد.
چرا گريه مي كني طفلك؟بخواب! بخواب روي دستهايي كه تنهاترين دستهاي جهانند حالا....بخواب !
بهانه نگير!
تو قول داده اي ديگر هيچ چيز نگويي!
تو قول داده اي و .... سكوت .....
چرا اشكهايت را .....
چرا چشمهايت را ....
حالا بخواب.آنقدر تنهايي امشب كه خوابت نبرد حتي!
آنقدر تنهايي حالا تا صبح ضجه زده باشي و كسي ندانسته باشد كه چشمهايت كدام درد را گواهي كدام بغض آمده اند.
تو تنهايي غزلك!
تو تنهايي كه همه به بودنت حسادت مزمن دارند.
تو تنهايي و دردهاي تو مال سينه ي خودت هستند و زخمهايت مال دستهاي خودت و فريادت مال گلوي خودت.
تو تنهايي و توي خوابهايت كسي مدام گريه مي كند و صداي زخم - ناله هايش تو را مي پراند از آغوش آرامشي كه نيست .....بخواب!
بخواب!
من آنقدر از خودم خسته ام كه يادم مي رود كجاي آن تخت مي شد تو را خواب كرد اما تو خودت بخواب و اصلا بهانه نگير كه مي خواهم گلويم را امشب بريده باشم و اين بغض را درآورده باشم كه هر شب ديگر راحت بخوابي.
اصلا بهانه نگر و مرا در سكوتم رها كن.
روزها چقدر دارند تكرار مي شوند.
آدمها دارند چقدردارند تكرار مي شوند.
شبها چقدر دارند تكرار مي شوند.
اما اين اشكها را هرگز هيچكس روي گونه هايش اينقدر داغ نداشته است كه تو داري.
و تو درك مفهوم اين خوشبختي را نمي تواني هنوز!
تنهاترين ترانه؟؟
چشمهايت را ببند و هرگز ديگر باز نكن!
هرگز!
هرگز!
هـــــــــــــــــــــــــــــــرگـــــــــــــــــــــــــــــــــــز!

Madlin -  11:11 AM





TOP