* Madlin *



Tuesday, December 07, 2004

 

*
من خالیم
پوچم... بی رمقم... خسته ام ... بی زارم... بی پناه جوری آغوشم... بی گرمای یک خواستنم...

من دیوانه ام
احمقم .. مریض یک کلامم .. بی خواب یک اتقاقم..

من حتی خوب هم نیستم .. من، حتی خوب هم نیستم .. من حتی، خوب هم نیستم ..
من دیگر ناتوانم .. من دیگر ناتوانم .. من دیگر ناتوانم ..

من عروسکم
من مترسکم ..من مجسمه ام.. مجسمه ی آزادی.. مجسمه می فهمی؟

من نگرانم... نه نه نه. من نگران هم دیگر نیستم..
من نمی فهمم .. من عاقل نیستم .. من به خدا احمقم.
چرا باور نمیکنید؟

من همان سه شنبه ای مُردم که نباید. من توی همان حرفهایی له شدم که نباید.. مرا توی همان شبی کفن شدم که ن با ید.
من خسته ام .. من ناتوانم .. من بیمارم .. من زجر میکشم .. من خسته ام ..
باور کن که من مرده ام.
فقط تو باور کن که من مرده ام.

رهایم کنید .. مرا همینجا رهایم کنید.
من دیگر خسته ام..
رهایم کُ نی د . .

Madlin -  8:15 AM





TOP